درباره بانوی کار آفرین لیلا یوسفی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین
اینجانب لیلا یوسفی در سال 1344 در شهر تالش (هشتپر) متولد شده ام ، نام پدرم مرحوم حاج یوسف که بسیار اهل دل، خوش مشرب، دست و دل باز بود که ایشان 50 سال مداح مجلس های امام حسین بوده اند.پدر بزرگش حجت الاسلام مرحوم شیخ سید رضا میر عرفانی، عالم علم، که در زمین خود مالک کل روستای هشتجین خلخال بود.او موقع رفتن به مکه تمام زمین های خود را وقف مردم کرد و کتابهای مذهبی بسیاری را نوشته بودند، از جمله فقه و اصول و ...ایشان بعد از مکه عازم کربلا می شوند و بعد از اتمام مراسمات مذهبی از همسفر خود در خواست می کند تا به قبرستان رفته و سنگ قبری برای خود بنویسد و همچنین از او خواهش می کند تا هدایای گرفته شده را به ایران ببرد، شیخ بزرگوار سر را بر سنگ قبر خود گذاشته و جان به جان افرین می سپارد.
از طرف مادری: روحانی عالیقدر شیخ حسن سبحانی لنکرانی ، که تحصیلات خود را در نجف اشرف به پایان رسانده بود به ایران بر می گردد او دست نوشته های بسیاری را در زمینه فقه و اصول و... به جا گذاشته است.قبر او زیارتگاه و واقع در نرگس خاتون، نرسیده به آستارا می باشد.باز می گردم به پدرم: او عاشق سفربود و به اتفاق خانواده اش به شهر و دیار مختلف از جمله کوه و دشت زیبای ایران می پرداخت. من از کودکی در این سفرهای متعدد با دیدن قشر مختلف از جامعه پایه گذاری شخصیتم شکل گرفت. تا حدودی که در برخورد از پایین ترین و بالاترین قشر جامعه به راحتی میتوانستم ارتباط عاطفی برقرار کنم و این حس انسان دوستی بسیار برایم لذت بخش بود. در دوران کودکی، در مدرسه مورد احترام دوستان و معلمین و اطرافیان خود قرار داشتم. در سال1362 بعد از گرفتن دیپلم ازدواج نمونده صاحب فرزند دختر شدم. گذر زمان برایم با ارزش بود و هرگز بیهوده سپری نکرده ام.
برای کسب در امد به شغل خیاطی پرداختم، اما این شغل مرا ارضا نکرد. در سال 1366 به فرمان امام خمینی (ره) معلم نهضت سواد آموزی شدم. شغلی که مرا بیشتر دگرگون کرد و ازمن شخصیت دیگری ساخت، در آن زمان 22 سال بیشتر نداشتم، کلاس درسم در روستای کیشه ویشه تالش بود. من برای رسیدن به این روستا مجبور بودم مسافت طولانی را از داخل جنگل طی کنم. به یاد دارم در پاییز وقتی باد برگها را به شدت در هوا می چرخاند من مثل کودکی بشاش در آن جنگل که هیچ کس در مسیر نبود. به جای ترسیدن، برای گرفتن برگها در هوا میپریدم و از صدای خش خش برگها، پرندگان، رودخانه ها و دیدن حیوانات در مسیر لذت می بردم تا به کلاس درسی بروم که از کاه و گل بود وپیرزن هشتاد ساله تنها در آنجا زندگی می کرد.دو اتاق خواب 9 متری که یکی از آن ها کلاس درسم بود، 11 نفر دانش آموز که از 9 ساله گرفته تا 60 ساله که از وضعیت اقتصادی بسیار پایین که هدفشان با سواد شدن بود، آن پیرزن لاغراندام که هیچ کس را نداشت وقتی در روی آتش هیزمیش چای می گذاشت مرا نیز دعوت می نمود و من از روح لطیف و پند ها آموزنده آن پیرزن فیض می بردم. به یاد دارم در زمستان از روی روخانه ای که تنه درختی به طول12 متر که به عنوان پل که بیشتر مواقع یخ زده بود، باید از رویش رد می شدم تا به مقصد برسم، بارها چند نفر از آن تنه درخت به آب افتاده و غرق شده بودند، کودک 9 ساله ای را به یاد دارم که مادرش موقع زایمان فرزند سومش فوت کرده بود و آن کودک مجبور بود هر روز ظرف ها و لباس های برادر و پدرش را به رودخانه آورده و در سرمای زمستان با دست و صورت سرخ شده بشوید و بعد از شستن آن ها سریع خود را به کلاس درسی می رساند. وقتی به آن روزها می نگرم، می بینم دختری که از دوران کودکیش همواره در رفاه زندگی کرده بود، چگونه خداوند این همه به او قدرت عشق ورزی به همنوعان و اعتماد بنفس داده تا هیچ ترسی به دل راه ندهد وجالب اینکه مادر غیور من سختی های مرا می دید ولی همواره تشویقم می نمود تا شاید بتواند به من قوت قلبی بدهد. با دیدن سختی های مردم روستا و نشستن پای درد و دل آنان روز به روز محکم تر و با اراده تر شدم. و این جز لطف خداوند چیز دیگری نبود، چون همواره از او مدد می خواستم.در سال 1367 به رشت آمدیم و دوباره معلم نهضت سواد آموزی شدم بعد از مدتی فرزند دومم به دنیا آمد او پسر بود.من هرسال به عنوان معلم نمونه لوح تقدیر دریافت می کردم و دوسال بعد فرزند سوم که دختر بود به دنیا آمد، این مدت را فعلا فاکتور گرفته بعدا در خاطراتم خواهم نوشت که چه معجزاتی را خداوند برای پیشبرد زندگیم رقم زد.با داشتن 3 فرزند کوچک در شهر غریب و تنها، در رشته ی ادبیات فارسی وارد دانشگاه شدم و با موفقیت به پایان رساندم. در سال 1372استخدام آموزش و پرورش و به عنوان دبیر ادبیات فارسی و علوم اجتماعی نائل شدم. بعد از گذراندن آموزش های لازم برای اضافه کاری در هنرستان به عنوان دبیر آمادگی دفاعی-امور تربیتی و دبیر دین و زندگی به تدریس پرداختم، بسیار سخت کوش بودم ، بعد از چندسال دوباره ادامه تحصیل و مدرک در رشته لیسانس مدیریت و بعد فوق لیسانس مدیریت دولتی را دریافت نموندم.
حضرت رسول اکرم(ص)می فرمایند: یک ساعت فکر کردن بهتر از هفتاد سال عبادت است. یک لحظه فکر کردم اگر فرزندانم تحصیلات خود را به پایان برسانند به چه کاری باید مشغول شوند، در آن لحظه به فکر ایجاد کار افتادم و بلافاصله اقدام به دریافت مجوز از آموزش و پرورش و تاسیس دبستان غیر دولتی شایسته نموندم. در این راه خداوند و همسرم و فرزندان سخت کوشم مرا یاری نموده اند.هر لحظه معجزات خداوند را در زندگیم احساس می کردم، سه فرزندم هم با من در مدرسه کار می کردند و هم تحصیلات عالیه را به پایان رساندن و اکنون خودشان نیز کار افرین شده اند.در طی این چند سال افراد متعددی را تشویق به ایجاد کار نموده و حالاخودشان کار آفرین موفقی هستند.هم اکنون دانشجوی دکترای مدیریت حرفه ای کسب و کار می باشم.(من کار آفرینی را از خود شروع کردم، به اطرافیان خود انتقال دادم و حال به مردم جامعه کمک خواهم نمود)این است هدف شرکت من در انتخابات:آموزش بهتر، تولید بیشتر، بهبود گردش اقتصاد جامعه و معیشت مردم عزیزم و برای ساختن جامعه بهتر از هر لحاظ باید از اموزش و پرورش شروع نمود.